دانلود رمان برج زهرمار و دختر شیطون بلا
خلاصه:
همیشه با خودم فکر میکنم چرا یه شب گردن این پسره بیشعورو محکم با این دستام نمیگیرم تا خفش کنم از شرش خلاص بشم ولی هربار که فکر میکنم کنارش چه قدر کیف میکنم از تصمیمم پشیمون میشم یکهو از روی تخت جستی میزنم یه جرقه بزرگ توی سرم زده شده بودوایسا ببینم چرا که نه؟یه طوری این کارو میکنم که نمیره فقط زجر بکشه یا اصلا میتونم بدتر مثلا…. خنده مرموزانه ای کردمو با تخسی گفتم:آقا آرسام بچرخ تا بچرخیم لاستیک ماشین خوشگل منو پنچر میکنی؟دارم برات با هیجان پتوی رو تختمو ...
دانلود رمان پیشم بخند
خلاصه:
این داستان، زندگیای رو به تصویر میکشه که پستی و بلندیهای زیادی دیده. پسری که راه شادی رو به زندگیش بسته و دختری که در کشف دلیل پوزخند زدنهای اونه. غافل ازاینکه پشت این پوزخندهای پسر، غمهای فراوان و داستانهایی پنهان شده. این دختر میتونه رنگ و بوی عشق و خوشبختی به زندگی پسر بده؟
دانلود رمان ازدواج اجباری
خلاصه:
داستان رمان ازدواج اجباری از یک انتقام شروع شد انتقامی که پسر قصه ما به خاطر اهدای قلب مادرش به مادر دختر قصه ما بهار شروع شد و این کینه باعش شد پسر قصه ما کامران برای جبران رنج خودش دست به این ازدواج بزنه و باعث اذیت خودش و بهار بشه .بهار یه روز که ازمدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیخونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینزدکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین ...
دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند
خلاصهای از رمان : یک مرد هفتاد ساله و پولدار به اسم زرنگار دو تا پسر و دو تا دختر دارد.
دختر دومش”کیمیا” مجرد و عاشق مردی به نام طاها می باشد.
کیمیا قرار هست با نامدار برادر شوهر خواهرش ازدواج کند.
ولی با طاها از کشور خارج می شود.
زرنگار هم در عوض خواهر هفده ساله طاها به اسم طلا که خودش عاشق پسرخاله اش امیر هست را مجبور می کند باهاش ازدواج کند و در خانه اش به عنوان خدمتکار کار کند و…
قسمتی از متن رمان طلاهای این شهر ارزانند
خود دست به کار شد و قفل کمربند را ...
دانلود رمان ذهن مریض
خلاصهای از رمان : – سلام صبح بخیر…
– سلام! همراه آقای پارسا؟
– بله! بفرمایید…
– ببخشید با خودشون کار داشتم.
– خواهش می کنم! ولی تلفنشون رو تو خانه جا گذاشتند!
– آها! شرمنده…
– فقط اومد بگم کی باهاشون تماس گرفتن؟
– بگید آقای فاتحی نژاد…
– بله! ممنون.
– خدانگهدار…
قسمتی از متن رمان ذهن مریض
مامان (محیا): بهار کی بود؟
– آقای فاتحی نژاد فکر کنم از دوست های بابا بود.
– آره درسته! حالا چه کار داشت؟
– هیچی با خودش کار داشت آها راستی مامان امروز باید برم شرکت مشتری دارم.
– باشه دخترم مراقب خودت باش.
بدو بدو رفتم بالا…
برخلاف همیشه بی اهمیت به اینکه چی ...
دانلود رمان دکتر و ارباب
خلاصهی رمان : داستان درباره یک ارباب به ظاهر خشن می باشد.
اما، یک ارباب که هیچ اختیاری برای زندگی خودش ندارد.
او ارباب هست اما در مهم ترین مرحله ی زندگیش خان برایش تصمیم گرفته و مجبور به ازدواجی می شود که هیچ علاقه ای به آن ندارد.
و خانم دکتری که به روستا می رود و وارد ماجراهایی می شود که کلی دردسر برایش درست می شود.
اما این دکتر باهوش…
قسمتی از متن رمان دکتر و ارباب
(اهورا)
جعفر به حالت دویدن کل عرض حیاط رو طی کرد و بالای پله ها ایستاد و نفس نفس میزد.
پرده رو انداختم و اتاقم ...
دانلود رمان سر زده
خلاصه رمان : داستان رمان درباره دختر فرانسوی به نام ماریا است.
ماریا به خاطر شغل پدرش که پلیس هست مورد تهدید گروهی مافیا قرار می گیرد و مجبور می شود با امیرعلی که یک پلیس متعصب ایرانی هست ازدواج کند.
او به ایران می آید.
تفاوت های فرهنگی و اجتماعی این دو شخص ماجراهایی را به وجود می آورد که خواندنش خالی از لطف نیست…
قسمتی از متن رمان سر زده
با کلافگی پتو را از سرش کنار زد…
فقط یک نفر جرات می کرد بدون اجازه به اتاق او بیاید.
ماریا: توهیچ وقت آدم نمیشی…
بهار سرخوشان خندید وگفت: مگه فرشته ها هم آدم ...
دانلود رمان خواب زده
خلاصه رمان : میان انسان ها فاصله ها زیاد هست، اما ممکنه یک تار مو شباهت تمام زندگی شان را به هم گره کند…
قصه ی یک میوه به ظاهر کرم خورده…
قصه ی یک پوسته ای که هنوز باطنش، ذاتش و باورهاش سالم هست.
قصه ی آدمی شاید شبیه به خود ما…
بازهم یک زن و یک مرد و خانواده واجتماع…
قصه دو خانواده است، دو شخص کاملا متفاوت که ازهم دور افتادند.
گذشته باعث این موضوع شده است، پدری که پسرو برای حفظ آبرویش دورنگه داشته است…
قسمتی از متن رمان خواب زده
با چشم هایی منتظر و بی قرار به مردی که پشت ...
دانلود رمان محکوم به عذاب
خلاصهی رمان : کاش می شد برای چند ساعت مُرد…
آن وقت است که می فهمی چه شخصی برایت دق می کند…
چه شخصی ذوق می کند!! دلم ساعتی مردن و خواب آرام می خواهد؟
قسمت و بهره خیلی ها شده، نوبت من هم روزی خواهد شد؟…
قسمتی از متن رمان محکوم به عذاب
دیگه آبی تو بدنم باقی نمونده بود که به اشک تبدیل شه!
هق هق کنان از جایم بلند شدم و لباسم را پوشیدم.
در رو باز کردم و از خانه خارج شدم، پله ها رو بالا رفتم! منزل ما تو زیرزمین بود.
خواستم در خروجی رو باز کنم که صدای خش ...
سایت پارسی رمان یک مرجع معتبر برای خرید بهترین رمان های ایرانو جهان لطفا با ما همراه باشید به زودی اپ بزرگ ما هم فعال خواهد شد که امکانات بی نظیری برای شما خواد داشت ... منتظر باشید ...
آمار سایت
451 نوشته
1435 محصول
209 کامنت
522 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.